أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
327
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
برگرد ؛ گفت : برنگردم . جماعتى را فرمود كه : وى را بسر فلان كوه بريد و بگوئيد ازين دين برگرد ، اگر برگردد خوب و اگر برنگردد از كوهش بيندازيد ، غلام را بر سر كوه بردند و گفتند : برگرد ، گفت : برنگردم ، خواستند تا از كوهش بيندازند گفت : اللّهمّ اكفنيهم ؛ بار خدايا شرّ ايشان از من كفايت كن ، در حال زلزلهء برآمد و ايشان همه هلاك شدند ، او بازآمد ملك را خبر دادند ازين حال ؛ وى را بدست جماعتى ديگر بازداد و گفت : وى را بميان دريا بريد اگر از دين برنگردد بميان درياش افكنيد « 1 » وى را بميان دريا بردند گفتند : برگرد ، گفت : برنگردم ، خواستند كه بدرياش افكنند گفت : بار خدايا شرّ اينان از من كفايت كن ، در حال بادى برآمد و موجى برخاست و كشتى برگرديد و جملهء قوم غرق شدند و وى بسلامت باز رفت ، ملك را خبر كردند گفت : چه كردى اينان را كه با تو بودند ؟ - گفت : خدا شرّ ايشان از من دفع كرد ؛ پادشاه به كار غلام فروماند ، غلام گفت : خواهى كه من فرا تو آموزم كه مرا چگونه توان كشتن ؟ - گفت : خواهم ، گفت : روزى كه خواهى همهء مردمان را بصحرا حاضر گردان و درختى بلند بزن و مرا بردار كن و تيرى در كمان نه و بگو : بسم اللّه ربّ الغلام ؛ كه جز نام خداى من مرا نتوان كشت و چيزى بر من كار نكند ، پادشاه چنان كرد تيرى بينداخت و گفت : بسم اللّه ربّ الغلام ، تير بر روى غلام آمد غلام دست برآورد و بر روى نهاد و جان بداد ، مردم كه آن بديدند همه از دين پادشاه برگشتند و گفتند : آمنّا بربّ الغلام و دنّا بدينه . پادشاه گفت : آه درافتادم در آنچه مىترسيدم ، چون مردم بيكبار دين غلام گرفتند پادشاه ايشان را تهديد كرد از آن برنگشتند بفرمود تا بر سر هر راهى خندقى بكندند و آتش در آنجا برافروختند و مردم را به آن تهديد ميكردند هيچكس برنگشت همه را در آن آتش افكندند تا آخر قوم زنى را بياوردند
--> ( 1 ) ابو المحاسن ( ره ) در اينجا عبارت ابو الفتوح ( ره ) را به منظور تلخيص و اختيار تغيير داده و نصّ عبارت ابو الفتوح ( ره ) اين است « و گفت : او را ببريد و در كشتى نشانيد و چون ميان دريا رسيديد بگوئيد : از اين ديگر برگرد ؛ اگر برگردد خوب و الّا در درياش اندازيد » .